باز دوباره اومدم
خیلی خیلی دلم واسه وب تنگ شده بود
میدنید چند وقته ۵ ماه
منتظرتون هستم
من بعد از مدتها بالاخره یه سری به وبلاگم زدم و دست از دلم برداشتم
و یه مطلب بهش اضافه کردم بابا خسته نباشم
خلاصه اینم از روزگار ما

نظر یادتون نره
خوش آمدی ، دوست من ، دوست نديده ی من ! نامش هيچستان است . اين سرزمين ، وطن سوم من است و صادق ترين و وفادارترين نيز . سرزمين اول زادگاهم بود . سرزمين "زنده باد و مرده باد . اين باد و آن مباد ! " . هيچكس از من نپرسيد كه می خواهم بدنيا بيايم يا نه . هيچكس . هيچكس از من نپرسيد . هيچكس از هيچكس هيچ چيز
نپرسيد
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم
گفت یک دختر دلشاد ودل آباد ، به صد ناز وبه صد باد ،به بابایی ِ دلشاد : " تو بابای عزیزم ،که تویی بانک پر از پول تمیزم ، بده بر من همه ی شهریه ثابت ، وَ عمومی ،که شود هر یک از آنها به حدود ِ دو ونیم ، نه ...سه ونیم اسکن سر سبز هزاری که شوم وارد دانشگه آزاد وشب وروز و مه وسال ،چه با حال وچه بی حال ، چه خوش طعم وچه آشغال ، بخوانم ،بزنم زور و کنم پاس و شوم تیکه الماس و دهم فیس وکنم فاس و شوم دخترک خاص ! و دهم پز به تمامی کسانی که مرا ننگ وزیانندوبسی بی سر وپایند " .
تا که بشنید پدر از دهن دختر خود این سخنان ، خنده زنان گفت به ایشان که " عزیزم ، همه چیزم ،نده هی تکیه به میزم ! ، چه کسی گفته که با مدرک دانشگه آزاد تر از ماهی آزاد ، که پوچ است ونه آباد ، ندارد دو سه اُستاد ، که با آن بشوی شاد ، توانی بدهی فیس به این دشمن دانا که همانا همه دانند که دانشگه مذکور ،فقط مدرک مخصوص به آویزش ِ در تاقچه تقدیم نمایند ."
دخترک گفت : "پدر ! پس چه کنم من ؟" و شنید از دهن والد خود : "- خانه ی شوهر !" ... یهویی دخترک قصه ی ما گشت به صد شور و به صد ناز وبه صد عور ، به صد فیس و به صد سور ، به زور رژ و ماتیک و ریمل ، پنکک و رژگونه و بیگودی وبابلیس و خط وفر مژه و برق لب و سایه و مش، لاک و مانیکور ، بسی خوشگل و چون حور و به توفیق خداوند ، یکی را بزدی تور و بشد زندگی اش جور و نپرسید ز قلبش : که فلان دختر ممتاز و پریناز و گلاویژ و ثریا و دیانا و مهستی وحمیرا و فروزان وشکیلا که برفتند به دانشگه آزاد ،چه بودند و چه گشتند وکجایند ؟! "
تفاوتهاي خون و اشک ?
- خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه ?
- خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد ?
- خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه ?
- جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه ?
- خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه

این جا رو نگاه

اشكي كه بي صداست- پشتي كه بي پناست- دستي كه بسته است- پايي كه خسته است- دل را كه عاشق است-
حرفي كه صادق است-شعري كه بي بهاست شرمي كه آشناست-دارايي من است ارزاني شما...
**************************
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
ای خدا
در تنها ترین تنهایش تنهای تنهایش نذار
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
اخوان ثالث
قاصدک
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
یاد نغمه همدرد شعر در میکده
**********************
مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه؟
اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببين
******************************
دوست واقعي کسي است که دست تو را بگيرد
ولي قلب تو را لمس کند
*****************************
بدترين درد اين نيست كه........... عشقت بميره بدترين درد اين نيست كه.....................به اوني كه دوستش داري نرسي بدترين درد اين نيست كه.....................عشقت بهت نارو بزنه بدترين درد اينه كه..............................يكي رو دوست داشته باشي و اون ندونه
********************************************
باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم ***ياد ايام تو داشتن***
مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***
مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***
با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***
گم شدن در خاطراتت
********************************************************

لحظه ی دیدار نزدیک است ********************************
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است...!
<<اخوان>>
دریچه ها
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
کنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد...!
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل صفا يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق
*************************************
سي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند
*********************************
هیچ می دانی چرا،چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
ـــ زانکه بر این پرده ی تاریک
این خاموش نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم،
و آنچه می بینم نمی خواهم
*******************************
دير است دير
دیر است ، دیر ... !!
برای عاشق شدن ، برای «تو» ...
و برای من که جز نگاهٍ « تو »
دیگر هیچ ندارم تا به دیوار اتاق بیاویزم!
چه زود عاشق شدم !!
دلم آینهء قدیمی ام را می خواهد که در آن
هر روز هزاران بار « تو » را می دیدم و اکنون
تصویر « تو »
را که هر روز هزاران بار در حال کمرنگ شدن است .... !
دلم عشــــــــق می خواهد ....
دلم « تو را می خواهد ...
دیر است .... دیر !
برای عاشق شدن
برای « تو «
برای منی که می دانم بیش از عشق ، به « تو« محتاجم !***********************************
*افلاطون: عشق غالبا يک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است
*شکسبير: عشق اصل همه چيز و دليل همه چيز و خاتمه همه چيز است
* اخوان صف:ا در عشق بيروز کسي است که پا به فرار مي نهد
*نابلئون: شجاعت مانند عشق از اميد تغذيه مي کند
* نابلئون: عشق وقتي به حرف عقل گوش مي دهد که رفته باشد

